خرید بک لینک
شبا نمیتونم بخوابم.. بیدار میمونم و از اینور به اونور میشم تا بلکه یکم ذهنم آروم شه.. ولی نمیشه!

هیچ کاری از دستم برنمیاد.. جز اینکه توو این حال خراب حس و حالم رو بنویسم!

نصفه شب شروع میکنم به نوشتن و صبح ها بعد از یه چرت یکی دو ساعته بیدار میشم و نوشته ها رو میخونم!

نوشته ها غریبه ن.. غم دارن.. دلم نمیخواد باور کنم حقیقت داشته و تا صبح انتظار کشیدم!

خسته ام از انتظار.. روحم رو خسته کرده.. تمام انرژی م رو میگیره.. ذهنم شلوغه و نمیتونم به فکرام سروسامون بدم..

خسته ام. خیلی.

مادربزرگ امروز زنگ زد "با خوشحالی که دیشب خوابتو دیدم.. روو یه قله کوه خیلی بلند وایساده بودی و خوشحال.. همه در تعجب بودن که چطوری رفتی تا اون بالا.. چطور تونستی این همه راه بری تنهایی.."

...با اینکه خسته ام، ولی یکم دلم خوشه به این خواب.. شاید این سختی ها یه جایی به خوبی تموم شه..

برچسب: نویسنده: آرمان حسینیان تاريخ: سه شنبه 30 آبان 1396 ساعت: 12:53

صفحه بندی